تبليغاتX
مجالی برای زیستن

مجالی برای زیستن

 

 

به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن1

قسمتهایی از کتاب "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن" نوشته آدل فابر، الین مازلیش و ترجمه فاطمه عباسی فر.

استفاده از همیاری کودکان؛

یکی از اشکالات ساختی در مورد والدین، نزاع روزانه بر سر این است که می خواهیم کودکانمان به روشی که برای اجتماع و ما قابل قبول است، رفتار کنند. این کار دشوار و دیوانه کننده ای است. قسمتی از این مشکل در ناسازگاری نیازها نهفته است. بزرگسالان نیاز دارند پاکیزگی، نظم و ادب رعایت شود و کارهای روزمره به خوبی صورت پذیرد. بسیاری از علایق والدین برای کمک به کودکان به منظور تطابق با قواعد اجتماعی است، و در این میان هر چه بیشتر اشتیاق از خود نشان می دهیم، آنان مقاومت بیشتری از خود بروز می دهند.
می دانم اوقاتی بود که بچه هایم مرا دشمن خود می پنداشتند، کسی که همیشه آنان را به کاری وادار می کرد که دلشان نمی خواهد انجام دهند؛ دستاتو بشور... یواشتر حرف بزن... لباسهاتونو آویزون کنید... برو تو رختخوابت... مشقاتو نوشتی؟... روی کاناپه نپر...
جواب کودکان این می شد که "هر کاری دلم بخواد می کنم" و پاسخ من این می شد که "هر کاری که من گفتم باید بکنی" و نزاع شروع می شد.

حال نخست نظری می اندازیم به بعضی از روشهایی که بزرگترها به طور معمول از آن استفاده می کنند تا کودکان را به همیاری وادارند. به محض این که مثالی از هر یک از این روشها را خواندید، به زمان گذشته بازگردید و وانمود کنید که به صحبت پدر و یا مادر خود گوش می دهید. بگذارید کلمات خوب جا بیفتد. از بابت آنها چه احساسی به شما دست می دهد؟

۱ـ اتهام زدن و سرزنش کردن
" دوباره که جای انگشتای کثیفت روی دره؟ آخه چرا این کارو می کنی؟ نمی تونی یه کار درست انجام بدی؟ عیب تو اینه که حرف گوش نمی دی " ...
من به عنوان یک کودک احساس کردم، " در خیلی مهمتر از منه "..." بهش دروغ می گم، می گم که کار من نیست "... " دلم می خواد بهش فحش بدم "...

۲ـ بد و بیراه گفتن
" امروز سوزی میاد که نگو، تو هم که ژاکت نازک پوشیدی! به خدا این کار از یه احمق هم سر نمی زنه " "بذار من دوچرختو میزون کنم. راستی که خیلی دست و پا چلفتی هستی "... "ببین داری چه جوری غذا می خوری، حالمو بهم می زنی"... 
من به عنوان یک کودک احساس کردم، " درست می گه، من احمقم و از کارای فنی سر در نمیارم" ... "حسابشو می رسم، دفعه دیگه ژاکت هم نمی پوشم " ... " من ازش متنفرم"...

۳ـ تهدید کردن
" یه بار دیگه دستتو به اون لامپ بزن تا یه کشیده بخوابونم توی گوشت"
" اگه همین الان اون آدامسو بیرون تف نکنی، خودم دهنتو وا می کنم و بیرونش میارم "
" اگه با سه شماره لباستو نپوشیده باشی نمی برمت بیرون"
من به عنوان یک کودک احساس کردم، "وقتی نگاه نمی کنه، به لامپ دست می زنم" ... "دلم می خواد گریه کنم" ... "می ترسم" ... "تنهام بذار" ...

۴ـ فرمانها
"همین حالا می خوام که اتاقتو تر و تمیز کنی"
"کمکم کن تا این بسته ها رو ببریم تو. زود باش"
"هنوز خاکروبه رو نبردی بیرون؟ همین حالا ببر! منتظر چی هستی؟ د یالا"
من به عنوان کودک احساس کردم، "اگه می تونی مجبورم کن" ... "من نمی خوام از جام تکون بخورم" ... "چطور می تونم از این مخمصه رهایی پیدا کنم" ...

۵ـ وعظ و خطابه
"آیا فکر می کنی کار خوبی کردی کتابو از دست من قاپیدی؟"
"می بینم که هنوز خوب متوجه نشدی که رفتار خوب چقدر اهمیت داره؟ آنچه که باید بفهمی اینه که اگر ما از مردم می خوایم که نسبت به ما مؤدب باشن، اون وقت ما باید خودمان هم در مقابل آنها مؤدب باشیم. تو خودت نمی خوای کسی چیزی رو از ..."
من به عنوان یک کودک احساس کردم، "هه هه هه کی گوش می کنه؟!" ... "آدم به درد نخوری هستم" ... "می خوام از اینجا دور بشم... خسته شدم... خسته شدم" ...

ادامه دارد ...


چهارشنبه بیستم آبان 1388 |
 

خانه تکانی می کنیم!

چند روزیه که افتادم به جون در و دیوار این خونه و حالا نساب کی بساب. در واقع داریم خونه تکونی یا به قول این فرنگیا spring cleaning می کنیم.
اینجا هم یه رسمی دارن شبیه همون سنت حسنه خانه تکانی در ایران، که با شروع فصل بهار ملت میفتن به جون خونه هاشون و حسابی تمیز کاری میکنن. تنها فرقش اینه که ما تو ایران قبل از بهار خونه تکونی می کنیم، ولی اینجا معمولا دو سه هفته که از بهار می گذره شروع میکنن به تکوندن خونه هاشون.
ما هم چند روز پیش یادمون افتاد که ای دل غافل، بهار داره تموم میشه و ما هنوز این خونه رو نتکوندیم. این شد که آستین همت و بالا زدم و شروع کردم به کار. البته از اونجایی که خیلی خوش خوشک کار میکنم فکر کنم یه هفته دیگه هم طول بکشه. سهم آقای همسر رو هم گذاشتم کنار که به موقعش تقدیم کنم!

دو هفته دیگه تولد طهورا (دخترم) ست. داره شش ساله میشه. واقعا زمان پرواز میکنه. این شش سال مثل یه خواب بود. یه رویای شیرین. برعکس خیلی از مامانا که دلشون می خواد بچه هاشون زود بزرگ بشن، من اصلا دوست ندارم دوران کودکی دخترم زود تموم شه. شاید خنده دار باشه ولی هر سال موقع تولدش غصه ام می گیره. از اینکه چقدر زود داره این روزهای شیرین و بی دغدغه طی میشه. افسوس...

از دو سه هفته پیش درگیر تدارکات تولد خانم هستم. از درست کردن کارت تولد بگیر تا خرید هدیه های کوچولو برای بچه ها و لوازم تزئینی و خرید خوراکیهای مورد نیاز و ...  
وای که چقدر غر و فر داره تولد گرفتن واسه این دختر خانمها (یا به قول خودش پرینسس ها)! 


جمعه پانزدهم آبان 1388 |
 

به همین سادگی

چند روز پیش فیلم سینمایی "به همین سادگی" رو دیدم٬ به کارگردانی رضا میر کریمی.
داستان یه زن که سر دو راهی گیر کرده٬ دو راهی رفتن یا موندن. یه جورایی تکلیفش با زندگیش مشخص نیست. به شدت دچار تردید شده٬ تردید در این که آیا زحماتی که برای همسر و بچه هاش میکشه بیهوده ست؟! آیا کسی هست که قدردان زحماتش باشه و آیا اصلا خانوادش به اون احتیاج دارن یا نه؟!
فیلم٬ به سادگی پیش میره و زن در انتها به آرامش میرسه. گاهی وقتها به همین سادگی که فیلم نشون میده٬ آدما دچار اشتباه و تردید میشن و اگه چشماشونو خوب باز نکنن هستیشونو می بازن.

فیلم خوبی بود.   


یکشنبه سوم آبان 1388 |
 

چیز کیک با کرم لیمویی

 

چیز کیک که بنده خیلی بهش ارادت دارم٬ از اون دسته کیکهاییه که هم صبر و حوصله و هم زمان زیاد می طلبه٬ اما اگه با دقت و طبق اندازه های داده شده درست بشه٬ نتیجه میشه یه کیک خوشگل و خوشمزه. من خودم وقتی اولین بار اسم چیز کیک و شنیدم گفتم٬ وااااا کیکی که طعم پنیر میده! عمراً اگه لب بزنم! و حاظر نبودم حتی امتحان کنم٬ ولی یه بار که با یه نفر تو رودربایستی گیر کردم و مجبور شدم چیزکیکی که درست کرده بود رو بخورم٬ دیدم نه بابا اصلا اون جوری که فکر می کردم نیست و برعکس خیلی هم خوشمزست. خلاصه اون بنده خدا شد بانی خیر و حالا بنده یکی از طرفداران جناب چیز کیک هستم.

 قبل از این که بریم سراغ طرز تهیه٬ یه چند نکته هست که باید بهش اشاره کنم. چیز کیک رو معمولا تو قالبهای مخصوصی که کفش از دیوارش جدا میشه درست می کنن (عکسش و اون پایین انداختم) اگه از این مدل قالبها در دسترستون هست که چه بهتر و اگه نیست از قالبهای گرد ساده که قطرش در همه جاش یه اندازه ست استفاده کنید. بهتره که قالب نچسب باشه و حتما همه جاش خوب چرب شده باشه. بعضیها برای راحتتر جدا شدن کیک از قالب ته ظرف رو با فویل می پوشونن٬ من این و تا حالا امتحان نکردم ولی فکر می کنم راه حل بدی نیست. و دیگه اینکه اگه رو کیک ترکهای بزرگی ایجاد شد می تونه به یکی از این دلایل باشه: بیش از حد پخته شده باشه٬ درجه حرارت فر خیلی بالا بوده٬ مواد بیش از حد همزده شده باشه و یا اینکه کیک بعد از پخت بلافاصله و خیلی سریع سرد شده باشه. 

این هم قالب چیز کیک

 

و اما اصل مطلب٬  

مواد لازم برای تهیه خود چیز کیک: (این مقدار مواد برای ۱۰ نفر کفایت می کنه. اگه تعدادتون کمه مواد و نصف کنید و قالب کوچولوتری انتخاب کنید)

۲۵۰ گرم بیسکوییت ساده شیرین

۱۲۵ گرم کره آب شده

۷۵۰ گرم پنیر خامه ای یکدست (نرم) شده

۱۱۰ گرم شکر نرم (پودر قند نه هااااااااا٬ شکر ریز)

۲ ق چ رنده پوست لیمو ترش (از اون لیمو زردا)

۳ تخم مرغ

مواد لازم برای کرم لیمو:

۴۵ گرم کره

۱۱۰ گرم شکر نرم

۱ تخم مرغ زده شده (با چنگال نه با همزن)

۱ ق چ رنده پوست لیمو

۲ ق غ آبلیمو

طرز تهیه کرم لیمو:

همه مواد رو تو یه ظرف دسته دار مخلوط کنید و به روش بن ماری در حالی که مرتب هم می زنید حدود ۲۰ دقیقه یا تا وقتی که پشت قاشق رو بپوشونه و ازش سرازیر نشه بپزید (غلظت کرم یه چیزی در حد عسل یا کمی غلیظتر باید باشه). وقتی کرم به غلظت دلخواه رسید بلافاصله از روی حرارت برش دارین تا بیش از حد سفت نشه و بذارین تو دمای اتاق خنک شه. (روش بن ماری رو هم که دیگه همه بلدن٬ فقط محض یادآوری میگم٬ ظرف کرم و توی قابلمه ای که آب در حال جوش داره می ذاریم و بی وقفه کرم وهم می زنیم. حرارت زیر قابلمه باید متوسط باشه.)

 و حالا طرز تهیه خود چیز کیک:

بیسکوییت رو کاملا خرد کنید تا به شکل آرد سوخاری دربیاد. کره رو اضافه کنید و هم بزنید تا خوب با هم مخلوط بشن. بعد کف و دیواره قالبتون رو با مخلوط به دست اومده بپوشونید (مثل تصویر)٬ روی قالب رو نایلون بکشید و به مدت ۳۰ تا ۴۰ دقیقه بذاریدش تو یخچال تا خودش و بگیره.

در این فاصله می تونید مواد داخلش و آماده کنید. اول فر رو دمای ۱۸۰ تنظیم کنید٬ بعد پنیر٬ شکر و رنده پوست لیمو رو تو یه کاسه بزرگ با همزن برقی بزنید تا صاف و یکدست شه. تخم مرغها رو یکی یکی به مواد اضافه کنید و هم بزنید.

 

حالا تو این مرحله قالب و از یخچال دربیارین و تو سینی فر بذارین و مخلوط چیز کیک و توی قالب بریزین٬ بذارینش تو فر تا حدود ۱ ساعت بپزه. بعد از پخت٬ از فر درش بیارین و بذارین تو دمای اتاق خنک شه. بعد روی کیک رو با کرم لیمو بپوشونید و بذارین تو یخچال یه ۳ ٬ ۴ ساعت یا شب تا صبح بمونه.

نوش جان

   


  


شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |
 

آنچه گذشت و "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن"

بالاخره طلسم شکست و این بلاگ بیچاره آپ شد  
آخیییییییش راحت شدم٬ چه حس خوبی داره وقتی وبلاگ آدم بعد از یه مدت طولانی آپدیت میشه. تو این چند هفته اینقده کارهای کوچولو موچولو دورو برم ریخته بود که نگو. بعضی وقتا دیگه حالم بد میشه از این همه مشغله های الکی و بیخودی که خودمون واسه خودمون درست می کنیم. به قول مامان جونم واسه خودمون کار می تراشیم! اونقده که حتی فرصت نمی کنیم در طی روز یه دقیقه بشینیم و استراحت کنیم٬ یا یه لیوان چای با خیال راحت و پای دراز کرده بخوریم٬ یا نیم ساعت تو سکوت بشینیم و به چیزهای خوب خوب فکر کنیم... خلاصه کنمش٬ فراموش می کنیم که باید گاهی زندگی هم بکنیم! راستی چرا؟!
چه دردسرتون بدم٬ مشغله های بنده هم تو این چند هفته از همین نوع کارتراشی بود و البته یه کم هم مهمون بازی و این همسایه رو دعوت کن و مهمونیه اون یکی همسایه برو و از این حرفها بود! یکی دوبار هم اومدم پست جدید بذارم که بلاگفا لوس بازی درآورد و نشد. بعد از اون قضیه طوفان گرد و خاک هم تا یکی دو روز افتاده بودیم به گرد زدایی از همه جا. ولی خیلی جالب بود اون طوفانه و البته کمی ترسناک٬ یه تجربه ناب بود٬ آدم احساس می کرد داره تو کره مریخ راه میره. می گفتن تو ۷۰ سال اخیر بی سابقه بوده. یه گرد نارنجی صورتی مثل برف کف خیابونها٬ رو گلها و درختها٬ ماشینا و خلاصه همه جا رو پوشونده بود. خدا رو شکر که چند روز بعد یه بارون حسابی بارید و همه جا رو شست.

و اما درباره کتاب "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن" نوشته آدل فابرـ الین مازلیش (ترجمه فاطمه عباسی فر)
یه دو سه ماهی بود که شروع کرده بودم به خوندن این کتاب٬ ولی انگار این کتاب هم طلسم شده بود.  با این که از اون کتابهاییه که همیشه حرص خوندنشون رو دارم ولی نمی دونم چرا نمیشد بخونمش٬ هر وقت می خواستم برش دارم بخونم یه کاری پیش میومد. خلاصه چند روز پیش در یه حرکت انتحاری نشستم و خوندمش! کتاب در مورد نحوه رفتار و برخورد با بچه هاست٬ البته گروه سنی خاصی مد نظرش نیست و روشهایی که میگه برای همه سنین کاربرد داره. با کتابهای مشابهی که قبلا در این زمینه خونده بودم متفاوت بود. یه تفاوت مهمش اینه که از مثالهای واقعی (مثالهایی از گفتگوی والدین و فرزندان) زیاد استفاده کرده٬ طوری که والدین می تونند روش جدید ارائه شده رو با سبک مخصوص خودشون تطبیق بدن. من خودم شخصا یکی از مهارتهاش و روی دخترم امتحان کردم و خیلی خوب جواب داد. کلا می تونم بگم کتاب مفید و خوبیه و ایده های جالبی به آدم میده. البته پیاده کردن مهارتهای این کتاب صبر و حوصله زیادی می طلبه٬ اگرچه مطمئن نیستم که همه روشهای پیشنهادی برای بچه های ایرانی جوابگو باشه!!!
اگه خدا عمری بده تو یکی دو تا پست دیگه بعضی از مهارتهای جالب و کاربردیش و می نویسم.
راستی پست بعدی طرز تهیه یه جور چیز کیکه

 

 


چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |
 

طوفان گرد وغبار

 

صبح با صدای زنگ موبایل بیدار میشم.
چشامو که باز می کنم چیز عجیبی می بینم.
یه نور صورتی رنگ قوی از پشت پرده های ضخیم به داخل اتاق می تابه.
تمام اتاق صورتی شده.
شتاب زده پرده رو کنار می زنم.
خدایا! آسمون سراسر پوشیده شده با یه مه غلیظ صورتی.
باد زوزه کنان درختهای تنومند همسایه رو به شدت تکون میده. 
ترس همه وجودم و می گیره.
بی اختیار یاد باد صرصر و قوم عاد و ثمود می افتم.
اگه این شروع یه بلای آسمونی باشه چی...
اگه عذابی بر سر مردم این دوره زمونه نازل شه بسی سخت تر و دردآورتره.
باورش خیلی سخته٬ باور این که خیلی راحت و آروم داری زندگی می کنی و همه چیزو درباره اقوام گذشته و گناه ها و عذابهاشون به دست فراموشی سپردی٬ اما یه دفعه عذابی جانکاهتر بر سر خودت نازل میشه.
حتی فکرش هم تنم رو می لرزونه.

لپ تاپ رو باز می کنم.
میرم رو صفحه yahoo 7 .
تو خبرها می خونم٬ طوفان گرد و غبار شرق استرالیا را در خود فرو می برد.

 

 

 




پنجشنبه دوم مهر 1388 |
 

نوسان احساسات

 

در حالی که همه تو ایران به استقبال ماه مهر و فصل زیبای پاییز میرن٬ ما اینجا تو سیدنی هفته چهارم بهار رو داریم می گذرونیم. ظاهر طبیعت فرق چندانی نکرده٬ چرا که اینجا هر چهار فصلش همیشه سرسبز و پر گله٬ اما هوا داره کم کم گرم میشه. تغییر فصلها اونقدر که تو ایران محسوسه اینجا اصلا احساس نمیشه و من اینو هیچ دوست ندارم. نه برف و بورانی نه برگ ریزونی نه انبوه درختای پر شکوفه. هیچی.

و اما این نوسان احساساتم دیگه داره کلافم می کنه. خسته شدم از دست این دل هر دم بیلی. هر روز صبح که از خواب بیدار میشم میگم خدایا امروز دیگه رو چه مودیم. یه روز سر حال و با نشاط٬ امیدوار به همه چی٬ برنامه برای ادامه تحصیل و دانشگاه و خلاصه کلی انرژی مثبت و یه روز کاملا برعکس٬ بی حال و بی حوصله٬ خسته و دلگیر از اینجا٬ دلتنگ شهر و دیار خودمون٬ دلتنگ تهران شلوغ و خونمون٬ دلتنگ زادگاه و شهر قشنگم. جوری که گاهی احساس می کنم اگه همین الان از اینجا فرار نکنم می میرم! گاهی از سبک زندگی و از خود این استرالیاییها بدم میاد و گاهی هم به شدت احساس محبت و نزدیکی می کنم باهاشون. خلاصه عقل از کف برفت و جنون غالب شد. حالا این جریان تا کی باید ادامه داشته باشه خدا می دونه. خدا جونم خودت کمکم کن٬ این دل صاب مرده رو بیارش به راه٬ محکمش کن...  

 

 


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 

تولد شناسنامه ای

 

  • نیم ساعت پیش یکی از همسایه هامون (یه خانم ژاپنیه که دوتا بچه داره و گاهی دخترم با دخترش بازی می کنه) اومد در خونمون و تق تق در زد. رفتم درو باز کردم:

من: سلاااااام٬ خوبی!

ناوُمی: سلام٬ تولدت مبارک! (در حالی که یه بسته کادوی کوچولوی خوشگل رو به سمتم دراز کرد)

من: تولد من!!! 

ناوُمی: آره٬ ایملدا (یکی دیگه از همسایه های خیلی مهربونمونه) گفت امروز تولدته

من: ولی تولد من پنج ماه دیگست٬ نمی دونم چرا ایملدا گفته امروز تولدمه!!!

ناوُمی:

من: حالا بیا تو تا ببینیم جریان از چه قراره

خلاصه بعد از کلی تفکر و تعمق یادم اومد که آره امروز تولد شناسنامه ایمه  تولد واقعیم دوم اسفند٬ ولی از اونجاییکه قدیم ترها یعنی وقتی بچه بودم٬ مرسوم بود که شناسنامه ها رو به خاطر مدرسه چند ماه بزرگتر می گرفتند٬ بابایی من هم همین کاررو کرده بود و بنابراین تاریخ تولدم تو شناسنامه بیستم شهریور ماه هستش و من اصلا یادم نبود! جالبتر اینکه ایملدا از کجا اینو می دونسته (شاید یه موقعی بین حرفامون از دهن من پریده بیرون و اون هم تو هوا قاپیده) و باز جالبتر و دوست داشتنی تر ناوُمیه که با ذوق و شوق برام هدیه آورده٬ یه بسته شکلات خوشگل که حتما خوشمزه هم هست و من بی صبرانه منتظرم تا افطار شه و بعد...  آخه من عاشق شکلاتم٬ اون هم از نوع کاکائویی.

خیلی جالبه که بدونید ناوُمی هیچ دینی نداره یعنی به اصطلاح ما مسلمونها لامذهبه٬ ولی به نظر من از خیلی از مسلمونهای سفت و سخت ایرونی دیندارتر و انسانتره. هیچ وقت ازش هیچ بدی ندیدم و همیشه خیلی مهربون و بامرام بوده٬ ولی حیف که دارن از اینجا میرن. اون همسایه دیگه مون (ایملدا) هم یه فرشته واقعیه. یه خانم ۷۰ ساله٬ بسیار مهربون و کمک رسون که همیشه سعی می کنه هر کاری که از دستش بر میاد برا همه انجام بده  جاش حتما تو بهشته.

  • دیشب شب دوم قدر بود. امسال اولین سالیه که شبهای قدرش رو نتونستم بیدار بمونم و شب زنده داری کنم٬ همیشه شبهای قدر رو تا خود سحر بیدار می موندم و چه حالی می داد٬ تنها٬ تو دل شب٬ تو و فقط خدا. یعنی داره چی میشه؟ پیر میشم؟ احساسم داره می میره؟ نمیدونم...

    

 

 

 


جمعه بیستم شهریور 1388 |
 

ماهی سالمون با گردو

و اما سالمون یا همون ماهی آزاد ولی این دفعه با گردو! اندر فضایل این غذا همین بس که احتمالا اون کسایی که از ماهی خوششون نمیاد هم این غذا رو دوست خواهند داشت٬ چرا که طعم ماهی با موادی که بهش اضافه می شه دگرگون خواهد شد! همسر محترم که خیلی خوشش اومده بود و هی چپ و راست به به و چه چه می کرد

مواد لازم: (این مقدار مواد برای ۴ تا آدم گنده و پرخور کفایت می کنه ٬ اگه تعدادتون کمه موادو نصف کنید)

فیله سالمون ۴ تکه ۲۰۰ گرمی

۳۰ گرم کره آب شده

۳/۴ فنجون آرد سوخاری (ترجیحا خیلی آرد نباشه٬ از اون نوعش که ریزه های نون توش پیداست استفاده کنید٬ مثل آرد سوخاری های خونگی)

۱ فنجون گردوی خورد شده (فقط با خاک یکسانش نکنید٬ یه جور باشه که در هنگام تناول یه نموره زیر دندون حس شه)

۱ فنجون پنیر پارمزان رنده شده

آب و رنده پوست ۱ عدد لیمو ترش (بی زحمت از اون لیمو زردا باشه)

۲ قاشق غذاخوری جعفری خورد شده

فلفل سیاه هر چقدر که عشقتون می کشه

طرز تهیه:

از آب خوردن هم آسونتره!

همه موادی رو که اون بالا گفتم به غیر از ماهی تو یه کاسه خوووووب مخلوط کنید. ماهیا رو تو سینی فر بچینید ٬ از مواد آماده شده روشون بریزید و با پشت قاشق آروم فشار بدین تا مواد کمی به هم بچسبن و از رو ماهی ولو نشن. در ضمن توجه داشته باشید که باید روی ماهیا کاملا با مواد پوشیده بشه. تو فر ۱۸۰ درجه سانتی گراد که از قبل گرمش کردین بذارین تا پخته شه. مدت زمان پخت به فرتون بستگی داره ولی معمولا یه چیزی حدود ۲۰ تا ۲۵ دقیقه یا تا وقتی که روش طلایی شه و البته ماهی هم بپزه. اگه دوست دارین برشته تر شه مدت بیشتری بذارین تو فر بمونه. سیب زمینی برشته و لوبیا سبز بخارپز در کنارش به شدت توصیه میشه  من سیب زمینی ها رو همراه ماهی ها گذاشتم تو فر و روشون کمی نمک٬ فلفل سیاه٬ پودر سیر و پودر آویشن پاشیدم٬ از هر کدوم یه ذره.

امید که مقبول افتد. 


یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
 

همه از خداییم، به سوی خدا برویم

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب٬ربنا امنّا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خیرالراحمین٬ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.

ماه مبارک رمضان با همه قشنگیهاش شروع شد٬ ماهی که بهترین فرصت برای نشون دادن نهایت بندگی و عبودیت به خداست٬ و من چقدر دوست دارم این ماه رو. از همون بچه گی ماه رمضان برام یه عطر و رنگ خاصی داشت٬ با این که حتی درست درک نمی کردم بزرگترها چکار می کنند و چرا نصفه شب بیدار میشن و غذا می خورن٬ ولی احساس می کردم که خیلی این روزها رو دوست دارم. یادم میاد زمان بچه گیام ماه رمضون تو تابستون بود٬ دم افطار که میشد مامانم سفره رو تو ایوون و یا گاهی هم تو حیاط پهن می کرد٬ سماور و با جاش کنار سفره می ذاشت و رادیو رو روشن می کرد٬ اون وقت بود که صدای ربنا توی حیاط می پیچید و من بی خیال و سرخوش تاب می خوردم و محو این نغمه آسمونی می شدم. خدا می دونه که چقدر کیف می کردم اون روزها. حالا بعد از این همه سال٬ تو یه گوشه دیگه دنیا من سعی می کنم همون حال و هوا رو موقع افطار ایجاد کنم٬ برای دخترم و برای خودم (آقای خونه در شهر دیگه ای در ماموریت کاری به سر می بره). ربنا هست٬ مثنوی افشاری هست٬ اذان مؤذن زاده هست ولی حس و حال قشنگ و خوب اون روزها نیست که نیست. خوب البته انتظار زیادی هم ندارم٬ به هر حال ماه رمضون تو ایران یه حال و هوای دیگه ای داره که با هیچ جا قابل مقایسه نیست. فقط امیدوارم خاطرات خوشی از این ماه عزیز تو ذهن دخترکم بمونه.

خدایا شکرت که لذت درک یه ماه رمضون دیگه رو هم به ما هدیه دادی٬ خدایا شکرت که به ما اجازه دادی با دعاها و نامهای قشنگ تو رو بخونیم و باهات حرف بزنیم و خدایا شکرت که مسلمونم.

نماز و روزه همه قبول٬ التماس دعا     


چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |
 
ماه

نوشتن یه جورایی کمکم می کنه تا سبک شم.
کمکم می کنه تا از لحظه ها یی که توش گیر کردم بیام بیرون.
کمکم می کنه تا برای زمانی هر چند کوتاه، از فکر کردن به چیزها ی همیشگی و روزمره رها بشم.
و خلاصه اینکه وقتی می نویسم احساس می کنم دارم به مغزم تمرین میدم. تمرین فکر کردن، تمرین خوب فکر کردن به چیزهای ظاهرا" کم اهمیت ...

و اما کلام آخر اینکه، اگه خواستین از مطالب اینجا چیزی به عاریه بگیرین لطفا" رعایت حق مؤلف و اخلاق امانتداری فراموش نشه.

 

موضوعات

خلوتی با خدا

کتابهایی که خواندم

روزهایی که می گذرند

فرهنگ و هنر

آشپزخانه

 

مطالب اخير

به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن1

خانه تکانی می کنیم!

به همین سادگی

چیز کیک با کرم لیمویی

آنچه گذشت و "به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن"

طوفان گرد وغبار

نوسان احساسات

تولد شناسنامه ای

ماهی سالمون با گردو

همه از خداییم، به سوی خدا برویم

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

 
 

پيوند ها

آشپزی خاله توران

کویریات

تنبل خونه شاه عباسی

نی نی کوچولوی ما

روزهای تازه

 

امکانات جانبی

RSS 2.0